تبليغاتX
جریان سیال ذهن
 

 

سربازی هم قسمتی از همون کون خیاری هست که همیشه نصیب ما می شه!

مهم نیست

مثه همیشه دستم و می کنم تو جیب شلوارم و یه دست بیلیارد جیبی مشتی بازی می کنم.

فقط فرقش اینه که این بار شلوار سربازی پا کردم!

اصلن فلسفه ی اختراع چرخ آسون تر کردن حرکته. چه بهتر که چرخای زندگی آدم خایه هاش باشن!

 

 

+ ريده شده توسط من |

 

غيبت طولاني داشتم اما دست پر اومدم!!!!

 

Within war

Lead  & Rhythm guitar: Ali Abdollahzade

Bass guitar: Ali Abdollahzade

Drum programming: Ali Abdollahzade

Stereo  / Mp3 /  3:14

Download

 

+ ريده شده توسط من |

تقديم به هميشه دوستم ريبو (واژه ها هميشه در بيان رابطه ها عقيم بودنده اند)

مطالب اين نوشتار، دوستان اندكي را در بر مي گيرد كه خود آشكارا خواهند فهميد.

 

زنده باد آب طالبي

زنده باد كله پاچه

زنده باد لمپني

زنده باد زير آفتاب گرم سيگار كشيدن

زنده باد به هم خنديدن نه با هم خنديدن

 

 

نامه ات را چندين بار خواندم

و

هر بار آهي

و

بغضي

 

ترس از واقعيت، ترس از روياي واقعيت را با پوست و استخوان درك مي كنم

زيرا كه ما در مجازيت بزرگ شديم

يكديگر را شناختيم

انس گرفتيم

نه در مجازيتِ دهشتناك اختراع گراهام بل

و

نه در مجازيتِ غول چند سر اينترنت

بلكه

در مجازيتِ دنيايي تماما واقعي

دنيايي كه با خشت رفاقت ساختيم

با احساس رنگ كرديم

و

به غرور جلا بخشيديم

آيينه هايي به جنس خنده آويزان كرديم

و روي پشت بام هايمان پرچم آزادي افراختيم  

دنيايي آليس گونه

عجيب گونه

 

دنيايي كه ما را معتاد خويش كرد

ضعيف و ناتوان در برخورد با واقعيت

در برخورد با موجودي به نام انسان

در برخورد با خود خود كلمه ي زندگي

ما معتاد شديم به با هم بودن

با هم خنديدن و با هم گريه كردن

با هم بغض كردن

و

بی خوابی و بی خوابی و بی خوابی

بحث هاي عقيم و ناتمام

از ماركس و پوپر تا جلق در گوشه ي حمام

از پينك فلويد و زپلين تا عباس قادري و يساري

از آيزنشتاين و لانگ تا فيلم پورنوهاي شبانه

همه را با هم بوديم

 

صبح هاي سرد و بادخيز

ظهرهاي نيمه گرم و سيگار هاي بي امان

بعد از ظهرهاي دلگير

و

شب هاي بي پايان امتحان

همه را با هم بوديم

 

خاطره ي شهر رفتن

ديد زدن هاي بي امان

دختركان زيبا روي و آهي از سر ناكامي

قهقه هايي از سر بكارت

و جلق هاي بي امان براي خاطره ي دلبركان غمگين ماركز

 

هر گربه ي گوشت نخورده اي خوب مي داند چه مي گويم

هدف يك چيز بود

مخلوق ناقص خداوند (دختركان زيبا رو)

عبور از دروازه هاي بهشت

به معراج بردن پيامبر بدن

كعبه و بت خانه بهانه بود

و خوبي مان در همين بي پردگي ها

 

خنده اش همين جاست:

در تلاشي نكردن

هدف فقط يك اسم مقدس بود

يك اسم شب براي با هم بودن

 

بسنده كردن به خيالي از دختري دامن پوش

شايد با دامني سرخ

 و

شايد با موهاي طلايي

برايمان كافي بود

و برايمان كافي بود

 

قرار بود روزي روزگاري نه در آمريكا، كه همين جا پاي اين كاج بلند، لاي اين شب بوها

يكي از همين مخلوقات

شايد با دامني سرخ

و

شايد با موهاي طلايي

فقط همان هنگام كه از تنهايي به سيگاري پناه برده ايم

به ناگاه كنارمان بنشيند و بگويد:

"لعنت به اين زندگي"

يا

"من شما رو يه جايي نديدم؟"

يا

"از آخرين نوشتتون خيلي لذت بردم"

و من كه ايمان دارم به باكرگي روحمان

مي دانم كه با شنيدن اين جملات

يا

از شادي قالب تهي مي كرديم و جان به مالك دوزخ مي سپرديم

يا

از ترس معجزه پا به فرار مي گذاشتيم

صد حيف كه دوران بكت گذشته است و آدم هايش نيز

و ما كه بسنده كرده بوديم به خيال روياي خياليمان

 

و زمان سپري شد

آنقدر جا مانديم كه جايي براي جا نماندنمان باقي نماند

و

بازي را باختيم

بازي را همان ها بردند كه بازي را مي برند

نه ما:

چند چلاق فرتوت و از كار افتاده

چند چلقوز رويا پرداز

چند عقيم بي سر و ته

چند متعفن بد بو

 

حال

نه سينمايي ماند

نه موسيقي اي

نه كتابي

نه فلسفه اي

اين است آنچه نامش را زندگي ناميده اند

و واقعيت

و شايد روياي واقعيت

 

دويدن

دويدن

دويدن

 

از صبح دویدن

تا شب دويدن

 

ولي ما روزي خواهيم ايستاد

 

كاش زمان همان جا مي ماند

كاش زمان همان جا مي مرد

كاش

و فقط كمي كاش  

 

+ ريده شده توسط من |

 

صداي پاي زندان بان كه نزديك مي شه خوشحال مي شي.

با اينكه مي دوني مي خواد تو رو با خودش به يه جاي نا معلوم ببره:

شايد يه سلول ديگه

شايد يه بازجويي ديگه

شايد هم يادشون افتاده كه چند روزه هوا خوري نبردنت

شايد ............

در باز مي شه، رو با ديوار مي ايستي، چشم بندت رو دوباره به چشم مي زني

كور مال كورمال جلو مي ري و از در اتاق خارج مي شي؛

فقط از زير چشم بند مي توني پاهات و ببني و چند موزاييك جلوترت رو!!

 

بزاقت مثه سگ سر ساعت كار مي كنه:

ساعت 8.5 تا 9 صبحانه و چاي

ساعت 2 نهار

ساعت 8.5 شام و چاي

براي يه نخ سيگار حاضري به هر كي رو بندازي ولي به قول زندان بان اينجا بهترين جا براي

 ترك سيگاره  

نمي دونه كه اينجا بهترين جا واسه سيگار كشيدنه !!!!!!!!

 

بيشتر از پنج قدم معني خودش رو از دست مي ده

آفتاب معني خودش رو از دست مي ده و ساعت رو از وقت غذا يا سايه رو ديوار مي توني

تشخيص بدي.

باد معني خودش رو از دست مي ده و جاي خودش رو به حركت دستي مي سپاره.

انسان معني خودش رو از دست مي ده و در عوض نوشته هاي روي ديوارن كه مونست ميشن.

تنها چيزي كه مي مونه

چند تا پتوي بد بو و نموره

يادم رفت بگم اگه شانس بياري ممكنه يه مجله خانواده چند سال قبل هم پيدا كني:

"چند نكته براي زنان"

"اين قسمت را آقايان بخوانند"

"اگر مي خواهيد پول دار شويد"

"ازدواج برد پيت و آنجلينا جولي"

"معماي يك قتل"

"طرز تهيه سالاد بلغاري"

+ ريده شده توسط من

 

براي دوستي كه دير آمد ولي زود در ذهن نقش بست

اديب

چيزي نه مي توان گفت نه مي توان شنيد

فقط مي توان سري تكان داد

نگاهي حزن آلود كرد

و مشتي گره كرده را بر ظلم حواله نداد

در سينه سركوب كرد

سر كرد

كوب كرد

سركوب كرد

مست کرد

كرد

كرد

كرد

كرد

بهاي دانسته هاي تو همين است

 

 

رتبه ي 110 كنكور كارشناسي ارشد مهندسي برق دوباره مردود اعلام شد.

براي اينكه خر فهم بشين به كلمه ي دوباره خوب دقت كنين.

+ ريده شده توسط من

راه حل خروج جنون است!!!!

بهتر است از این پس تئوری را از ذهن خود پاک کنیم. وقایع چند وقت اخیر ایران جای هرگونه تئوری و پیش بینی را از همگان سلب کرده است.

اگر دوره ی تاریخی انقلاب های مردمی گذشته باشد پس آنچه اکنون در تهران رخ می دهد چیست؟ با اینکه می توان پیش بینی کرد با ادامه تصمیمات میلیتاریایی حکومت در ایران و سرکوب اعتراضات و هیجانات سر خوردگی غیر قابل بازگشتی رخ دهد اما سوال اینجاست که این هیستری مدنی تا کجا می تواند ادامه پیدا کند؟ راه برون رفت از این حصر فیزیکی و روحی چه می تواند باشد؟

۱. تئوری انقلاب های رنگی یا از هم پاشیدگی سیستم از درون را در گوشه ی ذهن خود نگاه داریم و منتظر تصمیم های عجولانه ی مقامات حکومتی باشیم. البته آنچه پیداست این است که حیات خیل کثیری از سران اصلاحات نیز در انتهای این مسیر به حیات و بقای نظام بستگی دارد و تزلزل در رئوس حکومت نیز تزلزل در بقای خود آنها را نیز در پی خواهد داشت. شاید بهتر باشد این راه را تا حدی فراموش شده بیانگاریم.

۲. در بن بست بین حکومت و خواسته مردم از راه حل های عقلانی چشم بپوشیم و این بن بست را با فرو ریختن دیوار پاسخ گوییم و سر از خیابان جنون در آوریم.

 

 

 

+ ريده شده توسط من |

 

دوباره لای پایت جای خواهم گرفت

مادر

+ ريده شده توسط من

 

 

مگنوم 45

       بین دو ابرو

       نبض شقیقه

حرکت انگشت

عشق بازی ماشه

             زندگی بی دلیل

            مرگ بی هدف

بنگ

بوسه ی گلوله

زنده باد زندگی

               زنده باد جندگی

                        زنده باد زندگی



+ ريده شده توسط من |

 لب هایم نبوسیدند

مگر

   کون سیگار فاحشه ای را

از بخارا

  که نسبش می رسد

      به نطفه ای بسته شده

در

رحم گل های قالی

      خانه ی مادر بزرگ پدری امان

+ ريده شده توسط من

 

نفسم بوی گوگرد می دهد

آب دهانم جاریست

 

می خواهند

لرزش دست هایم را به فنلاند صادر کنند

و

عرق تنم را به فرانسه

 

از برهنگی دیوارهایش

ذهنم در انتهایی تاریک جلق می زند

 صدای جلق سر می خورد

و

تنها روزنه ی نور را می بندد

 

شرافتی نمی ماند 

وقتی کونت را به یکدیگر تعارف می کنند۱

 

چراغ ها دوباره خاموش می شوند

زندانی بعدی

 

۱: قسمتی از شعر رضا براهنی

+ ريده شده توسط من